|
|
|
|
|
این جا دیگر برایم تنگ است.
آسمان نیلوفری من٬ تو را دوست خواهم داشت٬ اما نه مثل گذشته! نفسهام دیگر سالم نیستند٬ اگر بیشتر بمانم نیلوفریت را می دزدم. تو آنقدر خوب بودی که دلم نمی آید تو را مسموم کنم. خورشیدکم را برایت می گذارم اما ستاره هایم را با خود می برم. پرنده ها برای تو اما ابرها از آن من. نیلوفریت جاودان باد! |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 10:29 AM  توسط آسمانه |
|
||
|
|
|
|
|
من را ببخش اگر منتظر مرگت ننشستم و مُردم!
من را ببخش اگر تو را به سوگ خود نشاندم!! من را ببخش!!! گفته بودم که پیش مرگت خواهم شد٬ یادت هست. اکنون بی من زندگی کن!
بدانید ای مردم که جسم من٬ دیگر بی من است. جسمت شاد!!! |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 0:11 AM  توسط آسمانه |
|
||
|
|
احساس من |
|
|
من تو را دوست دارم. من تمامی تو را درک می کنم. من تمامی از تو حمایت می کنم. من زندگی ام را برایت خواهم داد. یک روز... در غروبی سرد و وحشت زا... آنجا که تو را محکوم کند٬ عقل... آنجا که تو را به دار کشد٬ منطق... همانجا... بر خواهم خواست... و خواهم گفت... من راهت را دنباله رو هستم... پس نهراس!!! ای احساس ریبای من... |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 0:4 AM  توسط آسمانه |
|
||
|
|
|
|
|
عاشقت خواهم ماند..............................بی آنکه بدانی.
دوستت خواهم داشت............................بی آنکه بگویم. درد دل خواهم گفت.................................بی هیچ کلامی. گوشت خواهم داد..................................بی هیچ سخنی. در آغوشت خواهم گریست.......................بی آنکه حس کنی. در تو ذوب خواهم شد..............................بی هیچ حرارتی. اینگونه شاید احساسم نمیرد. من مطلق خود را می خواهم.
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 11:47 PM  توسط آسمانه |
|
||
|
|
من هستم |
|
|
آنجا که
شقایق هایش گلبرگ های سیاه و قلب های سرخ دارند٬ آنجا که پرستو هایش بال و پر دارند و امید ندارند آنجا که پروانه هایش بر گلبرگ های گل های زرد لنگر انداختند آنجا که آسمانش آبی ست اما خورشید پیدا نیست آنجا که مهتابش نقره فام اما خاموش است آنجا که چشمه اش مرداب است و در یایش صحراست آنجا که زمینش خشک اما هوایش بارانی ست آنجا ٬ همانجا سراغ مرا از کبوتر ها بگیر!!! |
||
|
2
نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1384ساعت 8:15 PM  توسط آسمانه |
|
||
|
|
|
|
|
من درک نمی شوم
مهم نیست! من غمگینم مهم نیست! مهم اینه که من در کنار تو هستم!!! |
||
|
2
نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1384ساعت 8:14 PM  توسط آسمانه |
|
||
|
|
|
|
|
آخ! ای کاش می دونستم که چقدر خدا دلگیره !!
از دست من که به تو عادت کردم. |
||
|
2
نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 6:15 PM  توسط آسمانه |
|
||
|
|
جزیره |
|
|
کاش باور می کرد که هر آدمی٬ در یایی ست بی کران.
دریایی که پر است از جزیره های ناشناخته. کاش باور می کرد که اون هم یه آدمه. کلی از جزیره هاش هنوز بکر باقی مونده بود. آخه تا کی می بایست منتظره بمونه که جزیره هاشو کشف کنند؟
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 6:15 PM  توسط آسمانه |
|
||
|
|
سلام قشنگم |
|
|
تلفن زنگ زد. دوید و گوشی رو برداشت.
سر زنده بود و شاد. نه مثل دیروز٬ نه مثل روز های پیش. :سلام قشنگم. انگار توی این همه مدت فقط همین کلمات رو می خواست. |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 8:42 PM  توسط آسمانه |
|
||
|
|
مو هایی که به اندازه یه شب دراز بودنند |
|
|
هر کار می کرد که خوابش ببره٬ نمی تونست بخوابه!
شب از نیمه هم گذشته بود اما اون هنوز کلی اشک داشت. کلافه و گیج بود. دلش می خواست همه چیز به یکباره به آخرش می رسید. بلند شد و یه قیچی برداشت و موهاشو چیند. تا شاید این شب هم کوتاه شه. |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 4:27 AM  توسط آسمانه |
|
||